مولف ناشناخته
172
تاريخ شاهى ( فارسى )
تيرها در مغزها كرده مقر همچون خرد * نيزهها در شخصها همچون روان گشته روان همچو برق اندر هوا در بيضهها جسته حسام * همچو مار اندر شمر در عينها رفته سنان حلقهء بند اجل در پاى جباران ركاب * رشتهء دام فنا در دست قهاران عنان چو خورشيد گشت از جهان ناپديد * شب تيره بر دشت لشكر كشيد سپاه طرفين نرد نبرد بازچيدند و كعبتين ديده و مهرهء پشت و گردن گردان بر عرصه معركه خوار بگذاشتند ، پيادگان شبانكاره به طلب شاه در رقعه دغاپويان و جويان شدند با شمعها و مشعلها ، عاقبة الامر به سر شاه افتادند ، ملك را ديدند درجهء شهادت يافته و در ميان كشتگان در خون و خاك [ 332 ] غلطان شده ، همه خروشان و زارىكنان او را برداشتند و به دار الامان نقل كردند . و حقيقت حال و خلاصهء مقال آن است كه هيچ پادشاه درين فتنه آخر زمان آن مردى ننمود و آن رسم ديندارى بهجاى نياورد كه - او طيب اللّه ثراه و جعل الجنة مثواه - فرزندان او چون حال بدانگونه ديدند به يقين دانستند كه ايشان را قوت مقاومت و تاب مخالفت لشكر مغول نباشد ، همه بيرون شدند و گردن امتثال و انقياد نرم داشتند - چنان كه ديگر بلاد و عباد ، قومى به رسم نوا روى به خدمت اردو نهادند و همه در شماره آمدند و باج و خراج و قبجور و ديگر تكاليف به گردن فروگرفتند . و اللّه اعلم . اگرچه اين قصه از تاريخ كرمان خارج است ليكن - هم از جهت حق جوار - و ديگر آنكه اول لشكر جينانوين به كرمان آمد ، و بعد از آن به ولايت شبانكاره رفت - نوشته شد . و درين سال از وقايع چيزى ديگر نيفتاد كه ذكر آن در قلم